روزهای .....

سلام و ورود : 

باز هم غیبت صغری !! 

زندگی رنگ آرامش حس می کرد, کاری که ماها در فکرم تصورش می کردم به آن رسیده بودم, شاید دقیقا با روحیات من هماهنگ نداشت ولی برای تحقق آرزوهامون پلی بود گه باید از روی آن عبور می کردم, پلی به سوی آینده ..... 

اما......

با یه اتفاق دگرگون شد ... دوباره روزگارم ابری شد, ابرهای قدر خورشید زندگی ام را پشت خود پنهان کرد, با گرفتن ام آر آی ...... 

بجز همسفرم, هیچ کدام از عزیزانم کنارم نبودن, کلیشه را برای ریپورت نذاشت و غم و تو صورتش دیدم , صبح زنگ نزد من خوش خیال فکر کردم وقت نکرده پیش استاد عزیز بره ولی وقتی بهش زنگ زدم برای اولین بار بغض را تو صداش شنیدم, بغضی که تو تمامه این نه ماه حبس شده بود..وقتی ازم خواست که مامانم زودتر برگرده ایران دلم لرزید, فهمیدم که اینبار دیگه شونه هاش توان قبل را ندارند. قبلا بارها تاکید کرده بود که به کسی چیزی نگو ....ولی وقتی خودش که تنها مرهم دلم بود 160 کیلومتر دورتر بود و من تو این شهر غریبم, هیچ مقاومتی برای زنگ زدن به برادرم نکرد, برای اولین بار فریاد میزدم , خدا را شماتت کردم..

همسفرم تا درست شدم بلیط مامان مرخصی گرفت, وقتی چهره از هم پاشیده او را میدیم , نمی تونستم روحیه از هم پاشیده ام را آشکار کنم از ابرهایی که خورشیدم را پنهان کرده بودن برای پنهان کردن طوفان درونم هم استفاده کردم ...

با آمدن مامان هم چیزی تغییر نکرد, او هم با شنیدن نظر یکی از دکترها که همسفرم ام آر آی را برده بود و فریاد و اشکش بلند شد باز هم با تمام طوفان درونم مجبور به لبخند و مزاح بودم, وای خدایا بعد از شش ماه باز هم از این دکتر به اون دکتر ولی دریغ از یه جواب واحد و قانع کننده ..., وای یه بار که منتظر نشسنه بودم یکی از مریضها سرگذشنش را تعریف می کرد وفتی روزهای روبه روم را به تصویر می کشید حس کردم تمام وجودم فرو پاشبد همه آنها را می دونسنم ولی نمی خواستم قبول کنم .در نهایت پزشکی بهم معرفی شد وای وای خدا را شکر با وجود اینکه صحبتهاش مثبت نبود ولی آرامش بهم داد اینکه بدونم قدم بعدی چیست و بعدش ...خیلی مهم بود .

از تک تکتون عذر می خوام که این پست انرژی مثبتی نداشت ولی اینجا تنها جایی است که می توانم از حسم بگم

/ 8 نظر / 32 بازدید
ممول

آخه میم گلم بهم بگوببینم دقیقاچیه مشکل.منکه اینجاسکته کردم خیلی میترسم.درسته خیلی وخ نیس که میشناسمت ولی مث خواهرواسم عزیزومهمی[ناراحت]

ممول

عزیزم گلم میم نازنینم اصلانگران نباش خداخیلی بزرگ ومهربونه وهمه چی خوب میشه بهت قول میدم جونم.خیلی مواظب خودت باش منم بی خبرنذار[ماچ]

mori

عزیزم منم درگیر بیماری دوستم هستم این روزا... ازینکه از دستم کاری برنمیاد متاسفم...

ممول

میم بازم که رفدی غیبت کبری!یه سربزن.میدونی که نگرانت میشم گلم

ممول

میشه برگردی میم.اعصابم بیشتر بهم میریزه وقتی هر دفعه میام سر میزنم و هنوز نیستی.من منتظر میمونم[ناراحت]

بابک

سلام.اصلا از نوشته هات چیزی نفهمیدم چی شده؟کجایی؟ کجا رفتی؟چه اتفاقی افتاده؟ کار جدید چیه؟

memol

من هنوز منتظرتم دوستم

دکتر پرتقالی

پستهای گذشته ات رو خوندم فتح اورستت مبارک. روزها خواهند گذشت و خواهی دید که اصل مشترکی برای خوشبخت بودن هست