درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • مــــــــــیم
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩۱/۱/٢٠
  • معنی
  • خستگی
  • IGNORE
  • بارون
  • طبابت
  • زندگی
  • مرگ یه رویا
  • انسان
  • گوشه کنار
  • بازگشت....
  • ۱۳۸۸/٤/٤
  • ۱۳۸۸/۳/٢٤
  • ۱۳۸۸/۳/۱٠
  • آ........
  • ۱۳۸۸/٢/٤
  • چه بارون و برفی
  • ۱۳۸۸/۱/۱٠
  • سال نویی دیگر....
  • ۱۳۸٧/۱٢/٢۱
  • حق با کیه ؟؟
  • ۱۳۸٧/۱٢/۱۱
  • کی؟؟؟؟؟؟؟؟
  • ۱۳۸٧/۱۱/٢٧
  • ۱۳۸٧/۱۱/٢٢
  • سرنوشت
  • ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
  • روزهای دور
  • ۱۳۸٧/۱٠/٢۱
  • بر ما چه میگذرد....
کلمات کلیدی مطالب
  • امروز (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آذر ۸٦
  • آبان ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • اردیبهشت ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
دوستان من
  • شعرواره
  • Days of our life
  • A canceric soul
  • نغمه
  • پرنده مسافر
  • جوراب پاره و انگشت آزاد
  • Fast raining
  • وروجك مامان = آرش
  • پزشك 78
  • يك اورولوژيست كوچك
  • گيلاسي
  • سحر
  • گمشده در خیال
  • مدلاگ
  • مدنيوز
  • يك پزشك
  • جراح دیوانه
  • منم یه روز دکتر میشم
  • دژاوو
  • از لابه لای دفترچه ایام
  • آذرخش
  • طبيب
  • دكتر سينوحه
  • دكتر مازيار
  • لارو پزشك
  • نــــــــم نــــــــم
  • ميخوام دكتر شم
  • Incidentaloma
  • دكتر كوچولو
  • خانه روياهام
  • خط خطي هاي من
  • متوتركسات
  • Crescendo
  • خاطرات پزشكي
  • ايرمان
  • حرفهاي يك دل
  • سينوس كاروتيد
  • دستيارنامه
  • هاريسون
  • خط خوردگی صحیح است
  • برگی از دفترچه ی ایام
  • صد درد
  • پزشک نیمه دیوانه
  • I am the same
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



میم
 
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩۱/۱/٢٠

سلام و درود:

سال نو مبارک و امیدوارم سال نو فقط یه اضافه شدن یه سال نباشه بلکه یه اتفاق باشه یه تغییر ایجاد کنه.

باز هم غیبت صغری داشتم به دلیلی که شاید اینجا تنها جایی باشه که دوست دارم راجبش حرف بزنم , حرف بزنم که نه شاید فریاد بزنم....

از تمام شدن سال 90 بسیار بسیار خوشحالم روزهای پایانی سال 90 از بدترین روزهای زندگی من به حساب می آد.

داستان با یه سر درد شروع شد , یه سر درد ساده ....پنج شنبه خوب بودم جمعه روز شلوغی بود ....شنبه سردردم شروع شد ...

مثل همه دکترا روزهای اول حتی تا سه هفته تشخیصهای مختلف مثل سینوزیت را گذاشتم و خوب نشد دیگه وقتی خوب نشد به اپتیمتریست و بعد به استاد عزیز مراجعه کردم......

نظرات ()



معنی
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/٩/٢٦

‎... آنچه انســـــــــــــــان ها را از پـــــــــــــــا در می آورد، رنـــــــــــــــج ها و سرنوشت نامطلوبشان نیـــــــــــــــست بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بارتر است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می توان معنایی یافت...!

... رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز می‌تواند به خوشبختی و عشق بیاندیشد، ولو برای لحظه‌ای کوتاه به معشوقش می‌اندیشد. بشر در شرایطی که خلا کامل را تجربه می‌کند، و نمی‌تواند نیازهای درونی‌اش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او بر می‌آید این است که در حالی که رنج‌هایش را به شیوه‌ای راستین و شرافتمندانه تحمل می‌کند، می‌تواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه‌ای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند...!

... پس از مدت کوتاهی حس کردم که به زودی خواهم مرد. نگرانی های من در این اوضاع بحرانی با سایر رفقا فرق داشت. پرسش آن ها این بود که: « آیا ما از این اردوگاه جان سالم به در خواهیم برد؟ و اگر نه، پس ارزش این همه درد و رنجی که متحمل می شویم چیست؟» ولی پرسشی که پیوسته در گوش من زنگ می زد این بود که: «آیا این همه رنج کشیدن ها و مرگ هایی که شاهد آنیم، معنایی دارد؟ و اگر نه پس نهایتا بقا و جان سالم بدر بردن هم معنایی نخواهد داشت. زیرا اگر معنای زندگی به این تصادفات بستگی داشته باشد، چه از آن جان بدر ببریم و چه نبریم زندگی ارزش زیستن نخواهد داشت...!

انسان در جستجوی معنی / ویکتور فرانکل / مترجم: نهضت صالحیان . مهین میلانی

نظرات ()



خستگی
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/٩/۸

هنوز امیدوارم ...هنوز ... 

تو این مملکت اگه جزوه جریان جاری نباشی هر روزت دردسره ، هر روزت پر از تلاطمه.....

برای حق مسلمت باید بجنگی ، باید تحمل کنی ....، ولی من هنوز امیدوارم .

نظرات ()



IGNORE
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/۸/۱٥

یه کسایی میان تو زندگی آدم که هیچ سنخیتی باهات ندارن از بد روزگار هی یه جورایی در کنارت قرار می گیرن .. بد جوری هم رو اعصابن ... از در بیرونشون می کنی از دیوار میان تو ...چه جوری میشه کاری کرد که آدمهای خرد رو اعصابه آدم نرن ...

نظرات ()



بارون
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/۸/۸

سرتا سر خیال من نقاشیای کاشیاش سرد می شن و ناز می کنن

 مستا شبا تو کوچه هاش هوای آواز می کنن

هوا هر وقت که بارونی است تو فکر من چراغونیست

پرم از خاطرات تو همونایی که می دونی

مگه یادم می ره یک دم تا هر وقتی که من زنده ام

تو بانی یه مشت شعری هم الان هم در آینده ام

دلم می خواد بیام پیشت بزارم سر بر روی دوشت

بگم می میرم از عشقت برم گم شم تو آغوشت

من و تو زیر بارون بود به جون هم قسم خوردیم

تو چشم هم نگاه کردیم ، نگاه کردیم از عشق مردیم

سرتاسر خیال من هزار تا باغ دلگشاست

هزار عشق دم بخت منتظر یه پاگشاست

تو سرسراش یه مثنوی راز و نیاز معنوی

پس تو کجایی ابدی کجای این تیره شبی

رو ایه های بارونی نوشتم بسته به تو جونمو سرنوشتم

تو مظهر تحملی تو ماهی عشق منی برام تو تکیه گاهی

سرتا سر خیال من نقاشیای کاشیاش سرد می شن و ناز می کنن

 مستا شبا تو کوچه هاش هوای آواز می کنن

شمایل جمال تو قلبم و روشن می کنه

نمی دونی ککه عشق تو چکاری با من می کنه

 

 

نظرات ()



طبابت
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/۸/٢
بشنو از من چون روایت می کنم                از طبیب و طب حکایت می کنم
قصه ای گویم ز طرحی نو پدید                  در پزشکی ، رسم و آئینی جدید
گویمت اسرار این طرح نوین                    در طبابت ، شاهکاری دلنشین
تا بدانی فوت وفنش را درست                    داستانش بشنو از روز نخست
 
روزگاری پیش دانشجو شدم                    در مسیر علم طب ، رهپو شدم
جهد کردم سخت تا گردم طبیب                 بهر بیماران شوم یار و حبیب
هفت سال آزگار و بی امان                     رنج بردم بهر درس و امتحان
من چه گویم از بیو یا از پاتو                   خود تو می دانی چه باشد فارماکو
اینقدر دانم که در تشریح تن                     گوئیا تشریح شد اندام من
بعد از آن نوبت به بیگاری رسید                وقت بیداری و شبکاری رسید
پوستم در کارورزی کنده شد                     مغز و اعصابم تو گویی رنده شد
تا که دکتر گشتم از بهر عموم                    در تخصص روی کردم زی علوم
زان سپس بر فوق روآور شدم                     وین تفوق نیز سود آور شدم
حال دیگر نوبت درمان رسید                      نوبت درمان بیماران رسید
لیک دیدم آنچه خواندم باطل است                 علم من اندر مطب بی حاصل است
علم را دیدم مخل زندگی است                     زندگی بگذار ، کاین بازندگی است
پس ، دگر طرحی نوین انداختم                    مکتبی بهر طبابت ساختم
جمله امراض ، اندر طب من                       منحصر گردید در گوش و دهن
چرک گوش از واجبات این طب است             این برای هر مریضی واجب است
وانکه تب دارد یقینأ بی گمان                      لوزتینش چرک دارد در دهان
این دو عضو از مادران پنهان چو بود            کار تشخیص مرا آسان نمود
وز طبابت پنج دارویم بس است                   مابقی بی شبهه رطب و یابس است
اولینش پنسیلین است ای عزیز             کو نشیند صدر نسخه ، روی میز
ای فلمینگ بزرگ ، از راه دور          نور بر قبرت ببارد چون تنور
هر که پا بگذاشت اندر این مطب          پنسیلین باید خورد همچون رطب
هر که باشد ، هرچه بیماریش هست      پنسیلینش می زنم اندر نشست
بعد از آن او را سفیکسیم می دهم        (گاه گاهی هم فارکسیم می دهم )
ای سفیکسیم عزیز و بی بدیل              نسخه هایم جمله از نامت جمیل
ای که هستی داروی هفتاد درد            بهر نوزاد و جوان و پیرمرد
اولین و آخرین درمان توئی                چاره هر درد بی درمان توئی
وآنگه از بهر مریض تیره روز           جنتامایسین می نویسم ، پنج روز
ای به قربان تو و آمپول تو               ای فدای حقه و بامبول تو
نسخه گر با تو نمی آمیختم                 من چه خاکی بر سرم می ریختم
آنچه چارم یاورم در نسخه هاست         زیتروماکس بی نظیر و پر بهاست
می زنم گویی به هر نسخه واکس         با جلا و زرق و برق زیتروماکس
در بواسیر و کهیر و خون دماغ           از برای درد پاها یا جناغ
بهر سردرد و کمردرد و زکام            بهترین دارو بود در هر مقام
پس نویسم نسخه با ایمیل و فاکس        زیترو ماکس و زیترو ماکس و زیترو ماکس
پنجمین داروی من دگزا بود               با متازون همره وهمپا بود
بهر استفراغ و اسهال و خناق             میگرن و آلزایمر زخم شقاق
بهر نوزادان و اطفال و زنان              از برای کل امراض جهان
هر کجا درمانده گردم در مرض           می نویسم بنده آن را ، الغرض
نسخه ام از این قلم خالی مباد               خالی از این یاور عالی مباد
آخرین فنی که در طرح من است          وندر اوصافش زبانم الکن است
بستری کردن بود بی گفت و گو           دلنشین تر زین ، تو ترفندی مجو
هرکه سرماخورده یا بی اشتهاست       جای او بی شبهه در دارالشفاست
ور کشد خمیازه یک برگشته بخت     می فرستم تا بخوابد توی تخت
از برای بنده اکنون شد یقین             بس بود از بهر دکترها همین
 
حیف از آن عمری که در طب باختم     سوختم تا راه خود بشناختم
کاش استادم هم از روز نخست        می نمود از بهر من راه درست
در نخستین ساعت درس و کلاس      دست خود می کرد رو ، با پنج آس
ده دقیقه وقت ، صرفم می نمود        هم از اول راه بر من می گشود
آن دو بیماری و این داروی پنج         می نهاد اندر کفم همسان گنج
رمز طب را گر بدین سان گفته بود     بی نیازم کرده بود از هر چه بود
طرح اگر مقبول هر دانشکده است       پیک شادی بهر آن ماتمکده است
دوره اش کوتاه گردد ناگهان              هفت سالش ، ده دقیقه ، بی گمان
دکتر از تحصیل ، ارضا می شود       دیپلمش فی الفور امضا می شود
نظرات ()



زندگی
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/۸/٢
 زندگــــــــــــــــــــــــــــــی چیـزی است که برایت اتفـــــــــــــــاق می‌افـتد٬ وقتـــــــــــــــی داری برای چیز دیگری برنامـــــــــــــــــه می‌ریزی...!

نظرات ()



مرگ یه رویا
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/٧/٢٤

از همون روزهای اولی که فکر کردن را یاد میگیری چند تا کلاف دست می گیری و شروع میکنی به بافتن.اول برا شغلت میبافی ..دو روز می گذره از خاله سارا تو مهد خوشت میاد دیگه نمی خوای خلبان بشی میشکافی و معلم میشیو بعدها اینقدر می بافی و میشکافی که دیگه جزییاتش هم شکل میگیره یهو میشه 2-3 سال که فقط مشغول نقش نگار دادنی ..4-5 ساله که فقط بافتی 10 سالی میشه که نشکافتی دوباره کلاف میخری که یه موقع تا میخوای به آرزوهات برسی نخ کم نیاری .....

یه روز میشه که تو دلت میگی دیدی همون شکلیه روزام هی این ور و اون ورو نگاه میکنی ذوق میکتی که دقیقا همونه...

یهو یه چند وقت بعدش حس می کتی کور رنگی داری .دیروز قرمز بود مثل نقش و نگار آرزوهام چرا این شکلی شده فردا یه چیز دیگش فرق میکنه 

صبح پا میشی در کمد باز میکنی یه قیچی بر میدلری همشونو پاره میکنی دیگه هیچ وقت هم کلافی نمخری اگر هم هدیه بگیری میندازی دور...

نظرات ()



انسان
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/٧/٢

هیچکس مجبور نیست انسان بزرگی باشه 

تنها انسان بودن کافی است...

آلبر کامو

نظرات ()



گوشه کنار
نویسنده: مــــــــــیم - ۱۳٩٠/٦/٢۸

سلام:

بعد از یه مدت طولانی نوشتن کار ساده ای نیست،مخصوصا اگه کلا روزهات هم بر وفق مرادت نباشه..

تو این مدت زندگی من قشنگ مثل یه سیب چرخید و حالا که به پست دو سال قبل نگاه می کنم می بینم این چرخش دقیقا ۳۶۰ بوده و یه جورایی همون جاییم که دو سال قبل بودم... همون دغدغه ها همون روزها دارن تکرار می شن.. هی می گیم اگه برگردم به عقب اینکار می کنم ، اینو بهتر انجام می دم ، دو در نمی کنم و خلاصه هزار تا خیال بافی دیگه ولی تجربه اینو به من ثابت که شخصا این کاره نیستم برگشتم به عقب و هیچ اقدام مثبتی انجام ندادم و روزها همینطوری داره می گذره ..این نیز بگذرد...

با سر زدن به قدیمیها هم خوشحال شدم هم دچار نوستالژی شدم، بعضیها رزیدنت شدن ، بعضیها خداحافظی کردن.فی لتر شدن ....

چند وقت پیش در یه خیابون گردی ویره خرید گلدون پیدا کردم البته یه مدت بود که می خواستم بخرم ولی هی امروز فردا می کردم یه حسن یوسف خریدیم کلی سر حال ..حدود یه هفته پیش یوسف مریض شد بردمش دکتر گفته شته اس ولی سمش را نداشت.. شب آمدم خانه دیدم فردا که بیمارستانم جمعه هم تعطیل یوسف از دست می ره دیگه با یه کمی اینترنت گردی یافتم که با تمیز کردن برگها و ساقه ها با الکل سفید میشه از شوک درش آوردمتفکر..بعدا هم سمپاشیش کردم و ولی هنوز سر حال نیومده ..کلی میبینمش ناراحت میشم..ناراحت

رفیق کسی نیست که با وسیله تو دلت خودش را جا کنه کسیه که معرفتش تو دلت نفوذ کنه.

در راستای این وبگردیهام چند تا نظر از کسی به اسم میم برخوردم .یه لحظه کپ کردم و بعد دیدم بله یه وبلاگ به اسم دکتر میم .... خوشمان نیامد:( به نظر می آد خیلی تازه باشه جون کلا 16 پست داره . نمی خوام اسم اینجا را عوض کنمگریه

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »