... آنچه انســـــــــــــــان ها را از پـــــــــــــــا در می آورد، رنـــــــــــــــج ها و سرنوشت نامطلوبشان نیـــــــــــــــست بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بارتر است. و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست، بلکه در رنج و مرگ هم می توان معنایی یافت...!
... رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که دیگر همه چیزش را در این جهان از دست داده، هنوز میتواند به خوشبختی و عشق بیاندیشد، ولو برای لحظهای کوتاه به معشوقش میاندیشد. بشر در شرایطی که خلا کامل را تجربه میکند، و نمیتواند نیازهای درونیاش را به شکل عمل مثبتی ابراز نماید تنها کاری که از او بر میآید این است که در حالی که رنجهایش را به شیوهای راستین و شرافتمندانه تحمل میکند، میتواند از راه اندیشیدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانهای که از معشوقش دارد خود را خشنود گرداند...!
... پس از مدت کوتاهی حس کردم که به زودی خواهم مرد. نگرانی های من در این اوضاع بحرانی با سایر رفقا فرق داشت. پرسش آن ها این بود که: « آیا ما از این اردوگاه جان سالم به در خواهیم برد؟ و اگر نه، پس ارزش این همه درد و رنجی که متحمل می شویم چیست؟» ولی پرسشی که پیوسته در گوش من زنگ می زد این بود که: «آیا این همه رنج کشیدن ها و مرگ هایی که شاهد آنیم، معنایی دارد؟ و اگر نه پس نهایتا بقا و جان سالم بدر بردن هم معنایی نخواهد داشت. زیرا اگر معنای زندگی به این تصادفات بستگی داشته باشد، چه از آن جان بدر ببریم و چه نبریم زندگی ارزش زیستن نخواهد داشت...!
انسان در جستجوی معنی / ویکتور فرانکل / مترجم: نهضت صالحیان . مهین میلانی
هنوز امیدوارم ...هنوز ...
تو این مملکت اگه جزوه جریان جاری نباشی هر روزت دردسره ، هر روزت پر از تلاطمه.....
برای حق مسلمت باید بجنگی ، باید تحمل کنی ....، ولی من هنوز امیدوارم .
یه کسایی میان تو زندگی آدم که هیچ سنخیتی باهات ندارن از بد روزگار هی یه جورایی در کنارت قرار می گیرن .. بد جوری هم رو اعصابن ... از در بیرونشون می کنی از دیوار میان تو ...چه جوری میشه کاری کرد که آدمهای خرد رو اعصابه آدم نرن ...
سرتا سر خیال من نقاشیای کاشیاش سرد می شن و ناز می کنن
مستا شبا تو کوچه هاش هوای آواز می کنن
هوا هر وقت که بارونی است تو فکر من چراغونیست
پرم از خاطرات تو همونایی که می دونی
مگه یادم می ره یک دم تا هر وقتی که من زنده ام
تو بانی یه مشت شعری هم الان هم در آینده ام
دلم می خواد بیام پیشت بزارم سر بر روی دوشت
بگم می میرم از عشقت برم گم شم تو آغوشت
من و تو زیر بارون بود به جون هم قسم خوردیم
تو چشم هم نگاه کردیم ، نگاه کردیم از عشق مردیم
سرتاسر خیال من هزار تا باغ دلگشاست
هزار عشق دم بخت منتظر یه پاگشاست
تو سرسراش یه مثنوی راز و نیاز معنوی
پس تو کجایی ابدی کجای این تیره شبی
رو ایه های بارونی نوشتم بسته به تو جونمو سرنوشتم
تو مظهر تحملی تو ماهی عشق منی برام تو تکیه گاهی
سرتا سر خیال من نقاشیای کاشیاش سرد می شن و ناز می کنن
مستا شبا تو کوچه هاش هوای آواز می کنن
شمایل جمال تو قلبم و روشن می کنه
نمی دونی ککه عشق تو چکاری با من می کنه
بشنو از من چون روایت می کنم از طبیب و طب حکایت می کنمقصه ای گویم ز طرحی نو پدید در پزشکی ، رسم و آئینی جدیدگویمت اسرار این طرح نوین در طبابت ، شاهکاری دلنشینتا بدانی فوت وفنش را درست داستانش بشنو از روز نخستروزگاری پیش دانشجو شدم در مسیر علم طب ، رهپو شدمجهد کردم سخت تا گردم طبیب بهر بیماران شوم یار و حبیبهفت سال آزگار و بی امان رنج بردم بهر درس و امتحانمن چه گویم از بیو یا از پاتو خود تو می دانی چه باشد فارماکواینقدر دانم که در تشریح تن گوئیا تشریح شد اندام منبعد از آن نوبت به بیگاری رسید وقت بیداری و شبکاری رسیدپوستم در کارورزی کنده شد مغز و اعصابم تو گویی رنده شدتا که دکتر گشتم از بهر عموم در تخصص روی کردم زی علومزان سپس بر فوق روآور شدم وین تفوق نیز سود آور شدمحال دیگر نوبت درمان رسید نوبت درمان بیماران رسیدلیک دیدم آنچه خواندم باطل است علم من اندر مطب بی حاصل استعلم را دیدم مخل زندگی است زندگی بگذار ، کاین بازندگی استپس ، دگر طرحی نوین انداختم مکتبی بهر طبابت ساختمجمله امراض ، اندر طب من منحصر گردید در گوش و دهنچرک گوش از واجبات این طب است این برای هر مریضی واجب استوانکه تب دارد یقینأ بی گمان لوزتینش چرک دارد در دهاناین دو عضو از مادران پنهان چو بود کار تشخیص مرا آسان نمودوز طبابت پنج دارویم بس است مابقی بی شبهه رطب و یابس استاولینش پنسیلین است ای عزیز کو نشیند صدر نسخه ، روی میزای فلمینگ بزرگ ، از راه دور نور بر قبرت ببارد چون تنورهر که پا بگذاشت اندر این مطب پنسیلین باید خورد همچون رطبهر که باشد ، هرچه بیماریش هست پنسیلینش می زنم اندر نشستبعد از آن او را سفیکسیم می دهم (گاه گاهی هم فارکسیم می دهم )ای سفیکسیم عزیز و بی بدیل نسخه هایم جمله از نامت جمیلای که هستی داروی هفتاد درد بهر نوزاد و جوان و پیرمرداولین و آخرین درمان توئی چاره هر درد بی درمان توئیوآنگه از بهر مریض تیره روز جنتامایسین می نویسم ، پنج روزای به قربان تو و آمپول تو ای فدای حقه و بامبول تونسخه گر با تو نمی آمیختم من چه خاکی بر سرم می ریختمآنچه چارم یاورم در نسخه هاست زیتروماکس بی نظیر و پر بهاستمی زنم گویی به هر نسخه واکس با جلا و زرق و برق زیتروماکسدر بواسیر و کهیر و خون دماغ از برای درد پاها یا جناغبهر سردرد و کمردرد و زکام بهترین دارو بود در هر مقامپس نویسم نسخه با ایمیل و فاکس زیترو ماکس و زیترو ماکس و زیترو ماکسپنجمین داروی من دگزا بود با متازون همره وهمپا بودبهر استفراغ و اسهال و خناق میگرن و آلزایمر زخم شقاقبهر نوزادان و اطفال و زنان از برای کل امراض جهانهر کجا درمانده گردم در مرض می نویسم بنده آن را ، الغرضنسخه ام از این قلم خالی مباد خالی از این یاور عالی مبادآخرین فنی که در طرح من است وندر اوصافش زبانم الکن استبستری کردن بود بی گفت و گو دلنشین تر زین ، تو ترفندی مجوهرکه سرماخورده یا بی اشتهاست جای او بی شبهه در دارالشفاستور کشد خمیازه یک برگشته بخت می فرستم تا بخوابد توی تختاز برای بنده اکنون شد یقین بس بود از بهر دکترها همینحیف از آن عمری که در طب باختم سوختم تا راه خود بشناختمکاش استادم هم از روز نخست می نمود از بهر من راه درستدر نخستین ساعت درس و کلاس دست خود می کرد رو ، با پنج آسده دقیقه وقت ، صرفم می نمود هم از اول راه بر من می گشودآن دو بیماری و این داروی پنج می نهاد اندر کفم همسان گنجرمز طب را گر بدین سان گفته بود بی نیازم کرده بود از هر چه بودطرح اگر مقبول هر دانشکده است پیک شادی بهر آن ماتمکده استدوره اش کوتاه گردد ناگهان هفت سالش ، ده دقیقه ، بی گماندکتر از تحصیل ، ارضا می شود دیپلمش فی الفور امضا می شود
از همون روزهای اولی که فکر کردن را یاد میگیری چند تا کلاف دست می گیری و شروع میکنی به بافتن.اول برا شغلت میبافی ..دو روز می گذره از خاله سارا تو مهد خوشت میاد دیگه نمی خوای خلبان بشی میشکافی و معلم میشیو بعدها اینقدر می بافی و میشکافی که دیگه جزییاتش هم شکل میگیره یهو میشه 2-3 سال که فقط مشغول نقش نگار دادنی ..4-5 ساله که فقط بافتی 10 سالی میشه که نشکافتی دوباره کلاف میخری که یه موقع تا میخوای به آرزوهات برسی نخ کم نیاری .....
یه روز میشه که تو دلت میگی دیدی همون شکلیه روزام هی این ور و اون ورو نگاه میکنی ذوق میکتی که دقیقا همونه...
یهو یه چند وقت بعدش حس می کتی کور رنگی داری .دیروز قرمز بود مثل نقش و نگار آرزوهام چرا این شکلی شده فردا یه چیز دیگش فرق میکنه
صبح پا میشی در کمد باز میکنی یه قیچی بر میدلری همشونو پاره میکنی دیگه هیچ وقت هم کلافی نمخری اگر هم هدیه بگیری میندازی دور...
هیچکس مجبور نیست انسان بزرگی باشه
تنها انسان بودن کافی است...
آلبر کامو
سلام:
بعد از یه مدت طولانی نوشتن کار ساده ای نیست،مخصوصا اگه کلا روزهات هم بر وفق مرادت نباشه..
تو این مدت زندگی من قشنگ مثل یه سیب چرخید و حالا که به پست دو سال قبل نگاه می کنم می بینم این چرخش دقیقا ۳۶۰ بوده و یه جورایی همون جاییم که دو سال قبل بودم... همون دغدغه ها همون روزها دارن تکرار می شن.. هی می گیم اگه برگردم به عقب اینکار می کنم ، اینو بهتر انجام می دم ، دو در نمی کنم و خلاصه هزار تا خیال بافی دیگه ولی تجربه اینو به من ثابت که شخصا این کاره نیستم برگشتم به عقب و هیچ اقدام مثبتی انجام ندادم و روزها همینطوری داره می گذره ..این نیز بگذرد...
با سر زدن به قدیمیها هم خوشحال شدم هم دچار نوستالژی شدم، بعضیها رزیدنت شدن ، بعضیها خداحافظی کردن.فی لتر شدن ....
چند وقت پیش در یه خیابون گردی ویره خرید گلدون پیدا کردم البته یه مدت بود که می خواستم بخرم ولی هی امروز فردا می کردم یه حسن یوسف خریدیم کلی سر حال ..حدود یه هفته پیش یوسف مریض شد بردمش دکتر گفته شته اس ولی سمش را نداشت.. شب آمدم خانه دیدم فردا که بیمارستانم جمعه هم تعطیل یوسف از دست می ره دیگه با یه کمی اینترنت گردی یافتم که با تمیز کردن برگها و ساقه ها با الکل سفید میشه از شوک درش آورد
..بعدا هم سمپاشیش کردم و ولی هنوز سر حال نیومده ..کلی میبینمش ناراحت میشم..
رفیق کسی نیست که با وسیله تو دلت خودش را جا کنه کسیه که معرفتش تو دلت نفوذ کنه.
در راستای این وبگردیهام چند تا نظر از کسی به اسم میم برخوردم .یه لحظه کپ کردم و بعد دیدم بله یه وبلاگ به اسم دکتر میم .... خوشمان نیامد:( به نظر می آد خیلی تازه باشه جون کلا 16 پست داره . نمی خوام اسم اینجا را عوض کنم
سلامی دوباره
از آخرین باری که نوشتم مدت بسیار زیادی می گذره..علت اینکه دیگه ننوشتم را نمی دونم و دلیلی هم برای بازگشتم ندارم ولی اونچه که مسلمه دلم برای نوشتن تنگ شده بود برای پرسه زدن تو وبلاگها تنگ شده...
امیدوارم حرفهای قابل نگارش داشته باشم...
مطالب قدیمی تر »
