بشنو از من چون روایت می کنم از طبیب و طب حکایت می کنم
قصه ای گویم ز طرحی نو پدید در پزشکی ، رسم و آئینی جدید
گویمت اسرار این طرح نوین در طبابت ، شاهکاری دلنشین
تا بدانی فوت وفنش را درست داستانش بشنو از روز نخست
روزگاری پیش دانشجو شدم در مسیر علم طب ، رهپو شدم
جهد کردم سخت تا گردم طبیب بهر بیماران شوم یار و حبیب
هفت سال آزگار و بی امان رنج بردم بهر درس و امتحان
من چه گویم از بیو یا از پاتو خود تو می دانی چه باشد فارماکو
اینقدر دانم که در تشریح تن گوئیا تشریح شد اندام من
بعد از آن نوبت به بیگاری رسید وقت بیداری و شبکاری رسید
پوستم در کارورزی کنده شد مغز و اعصابم تو گویی رنده شد
تا که دکتر گشتم از بهر عموم در تخصص روی کردم زی علوم
زان سپس بر فوق روآور شدم وین تفوق نیز سود آور شدم
حال دیگر نوبت درمان رسید نوبت درمان بیماران رسید
لیک دیدم آنچه خواندم باطل است علم من اندر مطب بی حاصل است
علم را دیدم مخل زندگی است زندگی بگذار ، کاین بازندگی است
پس ، دگر طرحی نوین انداختم مکتبی بهر طبابت ساختم
جمله امراض ، اندر طب من منحصر گردید در گوش و دهن
چرک گوش از واجبات این طب است این برای هر مریضی واجب است
وانکه تب دارد یقینأ بی گمان لوزتینش چرک دارد در دهان
این دو عضو از مادران پنهان چو بود کار تشخیص مرا آسان نمود
وز طبابت پنج دارویم بس است مابقی بی شبهه رطب و یابس است
اولینش پنسیلین است ای عزیز کو نشیند صدر نسخه ، روی میز
ای فلمینگ بزرگ ، از راه دور نور بر قبرت ببارد چون تنور
هر که پا بگذاشت اندر این مطب پنسیلین باید خورد همچون رطب
هر که باشد ، هرچه بیماریش هست پنسیلینش می زنم اندر نشست
بعد از آن او را سفیکسیم می دهم (گاه گاهی هم فارکسیم می دهم )
ای سفیکسیم عزیز و بی بدیل نسخه هایم جمله از نامت جمیل
ای که هستی داروی هفتاد درد بهر نوزاد و جوان و پیرمرد
اولین و آخرین درمان توئی چاره هر درد بی درمان توئی
وآنگه از بهر مریض تیره روز جنتامایسین می نویسم ، پنج روز
ای به قربان تو و آمپول تو ای فدای حقه و بامبول تو
نسخه گر با تو نمی آمیختم من چه خاکی بر سرم می ریختم
آنچه چارم یاورم در نسخه هاست زیتروماکس بی نظیر و پر بهاست
می زنم گویی به هر نسخه واکس با جلا و زرق و برق زیتروماکس
در بواسیر و کهیر و خون دماغ از برای درد پاها یا جناغ
بهر سردرد و کمردرد و زکام بهترین دارو بود در هر مقام
پس نویسم نسخه با ایمیل و فاکس زیترو ماکس و زیترو ماکس و زیترو ماکس
پنجمین داروی من دگزا بود با متازون همره وهمپا بود
بهر استفراغ و اسهال و خناق میگرن و آلزایمر زخم شقاق
بهر نوزادان و اطفال و زنان از برای کل امراض جهان
هر کجا درمانده گردم در مرض می نویسم بنده آن را ، الغرض
نسخه ام از این قلم خالی مباد خالی از این یاور عالی مباد
آخرین فنی که در طرح من است وندر اوصافش زبانم الکن است
بستری کردن بود بی گفت و گو دلنشین تر زین ، تو ترفندی مجو
هرکه سرماخورده یا بی اشتهاست جای او بی شبهه در دارالشفاست
ور کشد خمیازه یک برگشته بخت می فرستم تا بخوابد توی تخت
از برای بنده اکنون شد یقین بس بود از بهر دکترها همین
حیف از آن عمری که در طب باختم سوختم تا راه خود بشناختم
کاش استادم هم از روز نخست می نمود از بهر من راه درست
در نخستین ساعت درس و کلاس دست خود می کرد رو ، با پنج آس
ده دقیقه وقت ، صرفم می نمود هم از اول راه بر من می گشود
آن دو بیماری و این داروی پنج می نهاد اندر کفم همسان گنج
رمز طب را گر بدین سان گفته بود بی نیازم کرده بود از هر چه بود
طرح اگر مقبول هر دانشکده است پیک شادی بهر آن ماتمکده است
دوره اش کوتاه گردد ناگهان هفت سالش ، ده دقیقه ، بی گمان
دکتر از تحصیل ، ارضا می شود دیپلمش فی الفور امضا می شود